
دیگر محال است بتوانم با آرامش به نغمه ی عودی جز عود تو گوش کنم.بی شک به فرو میریزم ...باید اعتراف کنم من برای آن دیدار و آن چندساعتی که بر ما گذشت خیلی کوچک بودم...دیداری که ندانستم دیر بود یا به موقع و یا زود...به هرحال آتش دوباره روشن شده.آتشی تندتر و سوزنده تر.دیگر انکار کافیست.دیگر ژست بی تفاوتی و آرامش کافیست.من آشفته ام.از آن عصر آرام پاییزی آشفته ام.همه ی برنامه هایم به هم ریخته...تمام دو دوتا چهار تا هایم.از آینده ای که انقدر غیرقابل پیش بینیست ترسیده ام.نمیدانم غمگینم یا دارم از خوشحالی...
ادامه مطلب