ميخواهم ازين بگويم كه چقدر صبورم.از زنداني كه دارم.از آدم هايي كه دوستشان ندارم و با من زندگي ميكند و ادم هايي كه دوستشان دارم و از من دورند.از شعرهايي كه قهر كرده اند.از ساز خاموشم.از آرزوهايي كه هرچه پيش ميروم شكل ديگري به خود ميگيرند.از گذشته ي بي حاصل و آينده ي ترسناك...از مرجاني كه دلش براي خودش تنگ شده و دلش ميخواهد كسي بيايد و مرجان قبلي را بنشاند رو به روي من.دلم براي نوزده سالگي تنگ شده همانطور كه در ٣٥سالگي دلم براي الانِ ٢٦سالگي تنگ خواهد شد.
روزهاي پر شور و شب هاي پر شعرِ من كو؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۰/۰۴ساعت توسط مرجان بیگی فر|
...زنی چنین که منم...ما را در سایت ...زنی چنین که منم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 32