
غریب بود.در شهر خودش انگار بیگانه ای بود در زیر خاک خفته.در گورستان زنجان داشتند مرده ای را به خاک میسپردند.ما هم سر مزار حسین منزوی بودیم.صدای شاتر دوربین ها بود و زمزمه ی شعرهای منزوی و علی محمد مودب که خاطراتی دیر و دور داشت از سلطان.ما با غم نگاه میکردیم.با بغض.با حسرت. یادم به قبرستان شهر خودمان افتاد.به حیدر آقا.که چند سالی میشود میهمان خاک است.به یاد آن همه شعر و شور که زیر خروارخروار خاک مدفون شده.آنسوتر بهمن رافعی را یاد کردم.او منزوی شهر ماست.او که در خلوت و انزوای خود تنهایی را به تما...
ادامه مطلب